هیچ ماه رمضونی ، ماه رمضون اون سال ، خونه ی مامان جون اینا نمیشه ! یعنی اون سال اینقد یه جوری بود که هر سال کار من شده یادآوری اون روزا . یه مزه ی خاصی داشت ...
------------------------------------------------
سحرا همه با هم بلند می شدیم ، دسته جمعی سحری می خوردیم ، وای دعاهای سحر که دیگه هیچی ! اصلا من صبا به عشق شنیدن دعای سحر پا می شدم !!! الانم وقتی میشنوم تو یه حال و هوای دیگه ای میرم . ![]()
بعد از سحری هم که همیشه صف مسواک به راه بود ، منم اغلب برای اینکه تو صف وای نستم و به اذان بر نخورم تند تند غذا می خوردم که البته نتایجش رو بعد از سحر می دیدم . ![]()
------------------------------------------------
سر افطار ، شله زردای مامان جون ، غذاهای خوشمزه ای که می پخت ، چقد دوست داشتنی بود. ![]()
یاد اون روزایی که مهمون داشتیم بخیر ! تزیینات سفره افطار که همیشه من به عهده می گرفتم ( این از اون کاراس که چند ساله نکردم ! ) و کلی از سلیقه ی نداشتم ذوق می کردم.![]()
------------------------------------------------
یادش بخیر ... چه زود گذشت