اصلا حس نوشتنم نیست ، ولی می نویسم باشد برای یادگاری !
این روزا یه حال عجیبی دارم ، دیگه اون دودلی که داشتم داره از بین میره! نمی تونم بگم چه حال و هوایی دارم فقط بگم که تا حالا این جوری نبودم !
دارم برای رفتن آماده میشم ؛ عکس های تو کامپیوتر رو ریختم رو دی.وی.دی ، لباسام رو جمع کردم ، خریدام رو کردم ، سوغاتیا رو خریدم ، دیگه کاری ندارم ، باید چمدونم رو ببندم ، انگیزه ای برای موندن ندارم ، باید برم !
آره داداش ... ما هم رفتنی شدیم ( به نظرت دل کندن از این دنیا هم اینقدر آسونه ؟! ) ![]()
افطاری که جمعه شب دعوت بودیم بر عکس چیزی که فکر می کردم ، فوق العاده بود. من نمی دونستم تو اون مهمونی با کسی آشنا می شم که تو مدرسه قبلیم درس می خونده! خداییش کلی حال کردم!!
دیگه مخ اون بنده خدا رو حدود ۳ساعت به کار گرفتم و از مدرسه و معلما و کی اومده و کی رفته حسابی پرسیدم.
اون زمان که از اون مدرسه اومدم بیرون همش پیش خودم فکر می کردم که بعد از چند سال باز هم اون معلما تو مدرسه کار می کنن ، آیا ؟! و همیشه هم جوابی که به این سوال می دادم این بود که ، نه !! فکر می کردم معلما هم مثل بچه ها بعد یه مدتی هر کدوم میرن پی کارشون
!!! ولی الان بعد چند سال متوجه شدم که همون کادر قبلی تو مدرسه ان وکلی خوشحالی از خودم در کردم
! (آخه می خواستم اگه اون دوستم رو پیدا کردم باهم یه سری به مدرسه بزنیم و یاد قدیما بکنیم! )
تو یکی دیگه از افطاری هایی که تو این چند روز دعوت بودیم ، شانس بد من خانواده ی دیگه ای هم دعوت بودن که میشه گفت از لحاظ فرهنگی یه مقدار ... دیگه آخرای مهمونی کم کم داشتیم بلند می شدیم که بریم خونه ، یه دفعه مادر اون خانواده برگشت به من گفت خیلی خوابت میاد، نه ؟! منم دلیلی برای دروغ گفتن ندیدم و خیلی راحت گفتم نه
!! بعدشم گفتم من شبا خوابم نمی بره و معمولا تا ۳ بیدارم. ( که کاشکی نمی گفتم یا اصلا لال می شدم و چیزی نمی گفتم!
) اون بنده خدا هم برگشت و خیلی تمسخر آمیز گفت عاشقی ؟!
این نشون میده که عاشق شدی و از این مزخرفات ! اصلا یه لحظه داشتم بالا میووردم
! آخه چقدر بی فرهنگ ، چقدر سبک ، چقدر ... خیلی حرصم گرفت. آخه چه معنی میده جلو همه به من همچین چیزی بگه ! من از این حرکات و کلا از این جور آدما خوشم نمیاد. نمی دونم اگه قصدشم شوخی باشه نه موقع مناسبی رو انتخاب کرده و نه سن ما به هم می خوره که بخوایم شوخی با هم داشته باشیم! بگذریم...
دیگه این که شبای احیای امسال ، مثل سالای دیگه نبود! من تونستم دعاهای زیادی بخونم نسبت به پارسال ولی باز هم به دلم نچسبید فکر می کردم باز هم جا دارم! شاید هم یه چیزی کم بود ...
ولی کلا راضی بودم از خودم ( امیدوارم خدا هم راضی باشه ازم!
) دیگه بازی گوشی نمی کنم و می شینم مثل بچه آدم کتاب دعا می گیرم دستم و می خونم!
در پی این (بچه) خوب شدن ما تو این چند روز که مشکی پوش بودم ، با خودم عهد کردم که این چند روز سراغ MP3 نرم ! حتی غمگینش هم تعطیل باشه ! الان دیگه حسابی دلم واسه نامجو تنگ شده آخه تازگیا علاقه ی شدید بهش پیدا کردم یعنی به آهنگاش!
فک کنم دیگه کم کم می تونم MP3 مو بزنم به شارژ و دل تنگیها رو بر طرف کنم!
چند روزه همش دنبال یه اس ام اس توپ در مورد همین مناسبت ها بودم اما اصلا پیدا نکردم. این سایت آفتاب هم که آخره آپدیته! اس ام اساش ماله عهده بوقه ...
* همین الان بابام زنگ زد و گفت واسه اون تاریخی که می خواستم جامون رو اوکی کرده ، دارم بال در میارم .... 
دیروز واسه افطاری من غذا رو پختم ، عجب غذایی هم پختم
! اصلا فکر نمی کردم خوشمزه بشه و بقیه خوششون بیاد. دیگه اونقدر ها هم نباید خودم رو دست کم بگبرم. دیگه دارم واسه خودم خانومی میشم
! اِهم ، اِهم ... البته توضیحات رو مامانم می گفت و من عمل می کردم. باید کم کم تجربیات مامانم رو در این مورد یاد بگیرم.
جمعه و شنبه و یکشنبه افطاری دعوتیم . این سه روز دیگه از پخت و پز خبری نیست و ما دیگه تا افطار بشه از بوی غذا تلف نمی شیم.
آخه چند روز پیش که قرمه سبزی داشتیم از صبح که مامانم خورش رو گذاشته بود رو گاز تا موقع افطار ما تا دمه مرگ رفتیم و برگشتیم
! آخه مگه میشه تحمل کرد بوی قرمه سبزی رو. بوش آدم سیر رو گشنه می کنه چه برسه به ما که روزه ایم.
دیگه عرضم به خدمتتون که این اتو ما اتصالی کرده تا می زنیم به پریز برق کل خونه می پره ! نمی دونم چرا این جوری شده
! منم که اصلا یه اخلاقی که دارم بدونه اتو نمی تونم سر کنم. اتو نباشه روز من شب نمیشه. یعنی اگه یه روز اتو نکنم می میرم . هر جا بخوام برم ( مهمونی ، مدرسه ، خرید ، گردش ... ) حتما باید لباسام رو اتو کنم. حالا فکر کن این سه روز هم افطاری دعوتیم ...
من چی بپوشم آخه ؟! چروک چروک که نمی تونم برم!
من اتو می خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوام !!! 
شمارش معکوس رو داری ؟! فکر می کنی چند روز دیگه به صفر میرسه ؟! ![]()
راستش گاهی اوقات دودل میشم ، نمی دونم واقعا می تونم از اینجا دل بکنم یا نه !
به امید چی دارم میرم ؟! کسی در انتظار من هست ، آیا ؟!
بعدش وقتی به این فکر می کنم که برای چه کاری می خوام برم و چه کسی در انتظار منه ...
اصلا دودل شدن معنی نداره که ، داره ؟! گاهی اوقات هم ترس همه ی وجودم رو می گیره
! چقدر بده که آدم نمی دونه در آینده قراره چی براش پیش بیاد ! من چرا باید این جوری فکر کنم ؟! اصلا همه چی رو دست خدا می سپرم ...
می دونی ؟! این چند روز اخیر افکار زیادی تو سرم می چرخه ، وقت هم نمی کنم به همشون فکر کنم ! تلمبار میشه برای آخر شب و نتیجش این میشه که تا سحر بی خوابی بزنه یه سرم !!!
از اون ور هم تا ظهر می خوابم ! البته ظهر که خیلی خوبه ، من تازگی رکورد شیکوندم ! تا ۲۱ : ۲ بعد از ظهر هم خوابیدم !
زشته ، نه ؟! برای یه بچه ی (مثلا) کنکوری ، بده ، هان ؟!
وای این چند روز چقدر هوس حلیم و شله زرد و کلوچه کردم !
برای روز اولی که پام برسه اونجا کلی برنامه خوراکی ریختم
!!! دوست دارم همون روز اول دل تنگیهامو بر طرف کنم !
کرانچی ، رامتین ، رانی ، کلوچه ، شیرینی دانمارکی و نمی دونم چی و چی !
حالا کی میاد لیست منو بخره ؟!
فقط و فقط امیدوارم این همه شور و شوق من، بعد از رفتن ، تو ذوقم نخوره !