مسئولیت بزرگیه که بخوای یه آدم رو وارد این زندگی کنی. بعضی وقتا که روزگار بر وفق مرادم نیست این فکرا میاد تو سرم. چرا یه نفر رو می خوای مثل خودت بدبخت کنی؟ چرا می خوای اون رو وارد دنیای نا عادلانه و بازی بی رحمانه ی زندگی بکنی؟
به قول یارو، یه بنده خدایی وقتی بچه ش به دنیا میاد، بچه رو می گیره بغلش تو چشاش نگاه می کنه، میگه : بابایی، خوش اومدی به دنیای خر تو خر ما!
خیلی زودِ که دربارش حرف بزنم، اما فکرِ دیگه میاد و ذهنم رو مشغول می کنه. البت این فکرِ الانِ منه! شاید چند سال بعد یا حتی چند روز بعد اینجوری نباشم.
به بچه ی شاید آینده ی خودم...
فک می کنم اگه اون بخواد یه آدمی مثل من، مثل سین، مثل یه بلدرچین، مثل یه... ؛
اگه اون بخواد یه آدمی مثل من شه، یه کسی که گوشه گیر و مردم گریزِ، یعنی می خوام بگم دو دلمو همین!
پ.ن: پسر خاله کوچوله ی ما هم سه شنبه به دنیا اومد. داشتم فک می کردم این فسقلی وقتی 18 سالش بشه( یعنی سن الانه من ) من 36 سالمه!
پ.ن: سین در روز پدر در حالی که کادویی تهیه نکرده بود و اصلا به روی خودش نمی آورد با کمال خونسردی با قیافه ای طلبکارانه رو به پدرش می کند و می گوید: پدر ، 206 ِ من چی شد؟!
پ.ن: از اون روزی که این داداشی ما پاش رو گذاشته ایران، وضع ما هم توپ تر شده، یه روز در میون این رستوران و اون سفارش!
پ.ن: پنجشنبه عصر فیلم " چه کسی امیر را کشت؟ " رو می بینی، پنجشنبه شب دکلمه هاش رو گوش می کنی، فرداش یعنی صبح جمعه میگن مرده! به همین راحتی یا شاید هم ناراحتی!
این روز ها بدجور، ماشین و ماشین بازی فکر ما را مشغول کرده.
هفته ی پیش به مدت 5 روز کلاس آیین نامه و فنی داشتم و البته آزمون آیین نامه مقدماتی. کتاب آیین نامه رو خوب خونده بودم و اصلا جای تعجب نداشت که بالاترین نمره کلاس رو گرفتم. از شنبه ی این هفته هم کلاس شهری رو شروع کردم.
پ.ن: هی سین ، حواست باشه پس فردا گواهینامه گرفتی اگه بخوای مثل این الاغا رانندگی کنی، اصلا راننده نشی بهتره!
از فلان شماره تا فلان شماره کلاس 108. میرم کلاس 108 اما شمارمو پیدا نمی کنم. با عجله بر می گردم. چند بار شماره ی کارتمو نگاه می کنم و بعد به لیست روی در ورودی. استرس ناشناخته ای درونم به وجود اومده که منو دستپاچه کرده.
کلاس 107. از پله ها بالا می رم. صندلیمو پیدا می کنم.
سوالات عمومی رو تقریبا خوب می زنم اما تو سوالات تخصصی مثل خر تو گل گیر می کنم.
نمی دونم می تونم اینجا چیزی درباره ی مراقب جلسه بگم یا نه!
پنجشنبه - ساعت 16 - 13 تیر - دانشکده مدیریت و علوم اجتماعی ، واحد تهران-شمال
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
به خاطره اینکه اشتباه دیروزمو تکرار نکنم، چند بار شمارمو با لیست چک می کنم. بله ، سالن آمفی تئاتر! قبل از امتحان دو سه نفر با هم حرف می زنن. هر کدومشون هم می خوان به زور به طرف مقابل بفهمونن که خیلی حالیشونه!
سوالات عمومی رشته هنر باقلوا بود.
درباره ی سوالات تخصصی نظری ندارم، من چیزی نخونده بودم. اما سوالات ریاضی-فیزیک مثل آب خوردن بود. کلن با کنکور هنر خیلی حال کردم!
جمعه - ساعت 16 - 14 تیر - دانشکده علوم پزشکی
پ.ن: حیف شد که یادم نبود کارت آزمون سراسری رو اسکن کنم. این ماله آزادٍ
( محل گرفتن کارت ورود به آزمون آزاد ۸۷ )
پنجشنبه - 6 تير - ساعت 6:15 صبح - رو به روي دانشگاه الزهرا - کنکور سراسري 87
پنجشنبه - ساعت 6:30 - در ورودي دانشگاه باز شد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
ميون جمعتي که جلوي دانشگاه ايستادن، راه باريکي به سمت در ورودي دانشگاه ديده ميشه. داخل مي شم.
صداي آقايي رو از سمت راست مي شنوم که ميگه: اگه موبايل داريد تحويل بديد!
بدون اينکه سرمو به طرفش بچرخونم با تعجب رو به رومو نگاه مي کنم. کمي جلو تر از زير دستگاهي رد مي شم. احساس مي شه، هيچ اعتمادي بين مردم وجود نداره.
جمعه - 7 تير - ساعت 2 بعد از ظهر - دانشگاه شهيد بهشتي - کنکور سراسري زبان 87
جمعه - ساعت 2:10 - رو به روي دانشکده علوم رياضي
از شرايط آزمون زبان راضي بودم؛ چون :
1. عصر بود.
2. دماي کلاس مناسب بود.
3. پذيرايي نسبت به روز پيش بهتر بود.
4. مانتوم پاره نشد.
پ.ن: از گفتن يه سري جزئيات صرف نظر کردم(=تنبلي کردم) ، خلاصه ش اينکه:
تا حالا تو عمرم اين همه آشنا يک جا نديده بودم!!!
پ.ن:اینم برای یادگاری ( محل گرفتن کارت ورود به آزمون سراسری 87 )