تبليغاتX
This is me , Real and Original
Sat 19 Jul 2008
پرده ی هفتاد و پنجم

 

مسئولیت بزرگیه که بخوای یه آدم رو وارد این زندگی کنی. بعضی وقتا که روزگار بر وفق مرادم نیست این فکرا میاد تو سرم. چرا یه نفر رو می خوای مثل خودت بدبخت کنی؟ چرا می خوای اون رو وارد دنیای نا عادلانه و بازی بی رحمانه ی زندگی بکنی؟
به قول یارو، یه بنده خدایی وقتی بچه ش به دنیا میاد، بچه رو می گیره بغلش تو چشاش نگاه می کنه، میگه : بابایی، خوش اومدی به دنیای خر تو خر ما!
خیلی زودِ که دربارش حرف بزنم، اما فکرِ دیگه میاد و ذهنم رو مشغول می کنه. البت این فکرِ الانِ منه! شاید چند سال بعد یا حتی چند روز بعد اینجوری نباشم.
به بچه ی شاید آینده ی خودم...
فک می کنم اگه اون بخواد یه آدمی مثل من، مثل سین، مثل یه بلدرچین، مثل یه... ؛
اگه اون بخواد یه آدمی مثل من شه، یه کسی که گوشه گیر و مردم گریزِ، یعنی می خوام بگم دو دلمو همین!

پ.ن: پسر خاله کوچوله ی ما هم سه شنبه به دنیا اومد. داشتم فک می کردم این فسقلی وقتی 18 سالش بشه( یعنی سن الانه من ) من 36 سالمه!
پ.ن: سین در روز پدر در حالی که کادویی تهیه نکرده بود و اصلا به روی خودش نمی آورد با کمال خونسردی با قیافه ای طلبکارانه رو به پدرش می کند و می گوید: پدر ، 206 ِ من چی شد؟!
پ.ن: از اون روزی که این داداشی ما پاش رو گذاشته ایران، وضع ما هم توپ تر شده، یه روز در میون این رستوران و اون سفارش!
پ.ن: پنجشنبه عصر فیلم " چه کسی امیر را کشت؟ " رو می بینی، پنجشنبه شب دکلمه هاش رو گوش می کنی، فرداش یعنی صبح جمعه میگن مرده! به همین راحتی یا شاید هم ناراحتی!

گوش کن

Sun 13 Jul 2008
پرده ی هفتاد و چهارم
 

این روز ها بدجور، ماشین و ماشین بازی فکر ما را مشغول کرده.
هفته ی پیش به مدت 5 روز کلاس آیین نامه و فنی داشتم و البته آزمون آیین نامه مقدماتی. کتاب آیین نامه رو خوب خونده بودم و اصلا جای تعجب نداشت که بالاترین نمره کلاس رو گرفتم. از شنبه ی این هفته هم کلاس شهری رو شروع کردم.

پ.ن: هی سین ، حواست باشه پس فردا گواهینامه گرفتی اگه بخوای مثل این الاغا رانندگی کنی، اصلا راننده نشی بهتره!

 

Tue 8 Jul 2008
پرده ی هفتاد و سوم

 

از فلان شماره تا فلان شماره کلاس 108. میرم کلاس 108 اما شمارمو پیدا نمی کنم. با عجله بر می گردم. چند بار شماره ی کارتمو نگاه می کنم و بعد به لیست روی در ورودی. استرس ناشناخته ای درونم به وجود اومده که منو دستپاچه کرده.
کلاس 107. از پله ها بالا می رم. صندلیمو پیدا می کنم.
سوالات عمومی رو تقریبا خوب می زنم اما تو سوالات تخصصی مثل خر تو گل گیر می کنم.
نمی دونم می تونم اینجا چیزی درباره ی مراقب جلسه بگم یا نه!

پنجشنبه - ساعت 16 - 13 تیر - دانشکده مدیریت و علوم اجتماعی ، واحد تهران-شمال

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

به خاطره اینکه اشتباه دیروزمو تکرار نکنم، چند بار شمارمو با لیست چک می کنم. بله ، سالن آمفی تئاتر! قبل از امتحان دو سه نفر با هم حرف می زنن. هر کدومشون هم می خوان به زور به طرف مقابل بفهمونن که خیلی حالیشونه!
سوالات عمومی رشته هنر باقلوا بود.
درباره ی سوالات تخصصی نظری ندارم، من چیزی نخونده بودم. اما سوالات ریاضی-فیزیک مثل آب خوردن بود. کلن با کنکور هنر خیلی حال کردم!

جمعه - ساعت 16 - 14 تیر - دانشکده علوم پزشکی

 


 

پ.ن: حیف شد که یادم نبود کارت آزمون سراسری رو اسکن کنم. این ماله آزادٍ

( محل گرفتن کارت ورود به آزمون آزاد ۸۷ )

 

Thu 3 Jul 2008
پرده ی هفتاد و دوم

به بچه ها نگاه مي کنم جمعيت زيادي رو به روي درب دانشگاه ايستادند. به چهره ها دقت مي کنم.
بيشتر جمعيت مادر پدرا هستند تا بچه ها !
فکر کردم ، کنکور براي مادر پدرا مهم تر از بچه هاس.

پنجشنبه - 6 تير - ساعت 6:15 صبح - رو به روي دانشگاه الزهرا - کنکور سراسري 87

 



ميون اين همه آدم احساس تنهايي مي کنم. سرمو اين ور و اون ور مي چرخونم که آشنايي رو پيدا کنم. رو به روم چند تا از بچه هاي دوره ي راهنمايي رو از دور شناسايي مي کنم. اما خوشم نمياد ازشون که بخوام برم جلو!
سرمو به سمت چپ مي چرخونم و در کمال ناباوري، بغل دستيم در کلاس سوم راهنمايي رو مي بينم. دوست خوبي بود و همين اواخر هم خيلي يادش مي کردم. رفتم جلو . صحبتمون بيشتر از 3 دقيقه طول نکشيد.
من خودم رو مشتاق نشون دادم اما اون زياد مايل نبود!

پنجشنبه - ساعت 6:20 - چند قدم نزديکتر به درب ورودي

 



به سختي به طرف در حرکت مي کنم. نمي دونم چرا مادرا ، بچه هاشون رو ول نمي کنن!


پنجشنبه - ساعت 6:30 - در ورودي دانشگاه باز شد

 



+ جلوي ساختمون دانشگاه شمارمو نگاه مي کنم، کلاس 503 !
+ 5 طبقه رو با پله ميرم بالا. نفس نفس زنان صندليمو پيدا مي کنم. و تا ميام بشينم، قريچ..
به دليل نامشخصي صندلي، مانتو مو پاره مي کنه!
+ امتحان با کلي تشريفات بي خودي شروع ميشه. کلاس خيلي يخه، نمي دونم اينا چي فکر کردن که جلسه کنکور رو مثل فريزر خنک کردن. بچه ها يکي يکي براي WC اجازه مي گيرن!
+ سوالات از نظر من (مني که هيچي نخوندم و کاملا هم ريلکس هستم) خيلي سخته! در جواب دادن خيلي محتاط هستم و به همين دليل خيلي کم جواب دادم. تا اون جا که يادمه ادبيات 6 تا سوال، عربي 5 تا، ديني 6 تا و زبان 7 تا. درس هاي تخصصي هم رياضي و فيزيک فکر کنم هر کدوم 2 يا 3 تا، شيمي هم 0 تا هاهاها!
+ به اين ور و اون ور نگاه مي کنم ببينم بچه هاي ديگه در چه حالن، مراقب به من چپ چپ نگاه مي کنه..
+ ساعت 11:15 تصميم مي گيرم خودمو خلاص کنم!


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


ميون جمعتي که جلوي دانشگاه ايستادن، راه باريکي به سمت در ورودي دانشگاه ديده ميشه. داخل مي شم.
صداي آقايي رو از سمت راست مي شنوم که ميگه: اگه موبايل داريد تحويل بديد!
بدون اينکه سرمو به طرفش بچرخونم با تعجب رو به رومو نگاه مي کنم. کمي جلو تر از زير دستگاهي رد مي شم. احساس مي شه، هيچ اعتمادي بين مردم وجود نداره.

جمعه - 7 تير - ساعت 2 بعد از ظهر - دانشگاه شهيد بهشتي - کنکور سراسري زبان 87

 



شماره داوطلبي به من ميگه ، بايد به کلاس 402 برم.

جمعه - ساعت 2:10 - رو به روي دانشکده علوم رياضي

 



+ ساعت 2:20 وارد کلاس مي شم،
اکثر بچه هايي که روز پيش تو يک کلاس امتحان داديم الان هم با هميم!!
+ نمي دونم صيغه ي اينکه يک ساعت قبل از امتحان مثل جسد روي صندلي بشينيم و جلو رو نگاه کنيم و لال موني هم بگيريم ، چيه؟!
+ دروس عمومي خيلي بيشتر از پنجشنبه سخت بود طوري که من ادبيات و ديني رو هيچي نزدم!

از شرايط آزمون زبان راضي بودم؛ چون :

1. عصر بود.
2. دماي کلاس مناسب بود.
3. پذيرايي نسبت به روز پيش بهتر بود.
4. مانتوم پاره نشد.


پ.ن: از گفتن يه سري جزئيات صرف نظر کردم(=تنبلي کردم) ، خلاصه ش اينکه:
تا حالا تو عمرم اين همه آشنا يک جا نديده بودم!!!
پ.ن:اینم برای یادگاری ( ‌محل گرفتن کارت ورود به آزمون سراسری 87 )