تبليغاتX
This is me , Real and Original
Wed 20 Aug 2008
پرده ی هشتادم
 

باب راس تو برنامه جمعه شب حرفای قشنگی زد که خیلی خوشم اومد، هر چند تکراریه!
گفت هر چقدر می تونید به بوم ضربه بزنید، به جای اینکه برین خونه دق و دلیتون رو سر همسرتون خالی کنید محکم به بوم ضربه بزنید.
گفت آدم باید تو زندگیش غم داشته باشه تا قدر شادیا رو بدونه.
شما مطمئنا اولین بار نتونیستید بند کفشتون رو ببندید و نیاز به تمرین داشتید، نقاشی هم همینطوره برای اینکه نقاش شید باید تمرین کنید.

برادرم می گفت؛ علی.م یه جرقه می تونه باشه!
به نظر من علی.م خیلی ما رو راهنمایی کرد و کلی اطلاعات به ما داد اما این برادرم بود که جرقه ی اصلی رو تو ذهن من زد و مشوق من بود و هست!

 

 

Thu 14 Aug 2008
پرده ی هفتاد و نهم
 

هر جا رو نگاه می کنم، یه خاطره ای ازش تو ذهنم یادآوری میشه. یادمه چند دفعه به مامان گفتم ایشالا زودتر بره از دستش راحت شیم. اما واقعا اینجور نبود. از ته قلب نبود. دلم اینو نمی خواست، به خدا نمی خواست!
در یخچال رو باز می کنم، یاد اون روزایی که بیرون می رفتی . زنگ می زدی ، می گفتی تا من بیام یه شیشه آب و دلستر بزار تو فریزر یه لیوان شربت درست کن تا برسم! می شینم پای کامپیوتر، یاد اون روزایی که دلت تنگ بود، فریدون گوش می دادی. میرم تو اتاق مامان، یاد روزایی می افتم که موهاتو سشوآر می کشیدی به من نشون می دادی می گفتی؛ خوبه؟ میرم تو اتاق خودم، یاد اون شبایی که وقتی روزگار جوانی می دیدم، میومدی پایین تختم می شستی، نگاه می کردی!
میرم تو اتاقت، جای خالی چمدونت کنار کمد، ساعت و کیف پولت روی میز، سه تارت پایین تخت، ...
جای خالی تو، داداشی (!) اذیتم می کنه.

پ.ن: دلم گرفته، چشام همش گریه می خواد.

 

               

 

Mon 11 Aug 2008
پرده ی هفتاد و هشتم

 

دلم گرفته. بعد از پنجاه و یک روز دوباره اشک تو چشام جمع شده!


پ.ن:  ع.ر  آخرین شبی ِ که با ماست  

 

Fri 8 Aug 2008
پرده ی هفتاد و هفتم
 

نگاه کردن به دریا و گوش دادن به صدای امواج ، سکوت عجیبی رو در من به وجود آورده.
می دونی دریا؛ قدرت حرف زدن و نوشتن رو از من گرفت  و به جاش قدرت شنیدن و فکر کردن رو افزایش داد.
طوری که من با برگه های سفید به تهران برگشتم و تنها یک خط ، آن هم در گوشی موبایل یادداشت کردم؛
اینگرید گوش می دم ، چشامو می بندم ، صورتت رو می بینم ،
دلم می خواست اینجا بودی. فقط همینو می خواست ، دلم!

 

Mon 28 Jul 2008
پرده ی هفتاد و ششم
 

ساعت 10 صبح میرسم بانک پارسیان. نوبت می گیرم. 17 نفر جلوی من هستند. ساعت 11 نوبت من میشه. به حسابم پول واریز می کنم. برای انتقال وجه میرم تو صف عابر بانک میاستم. نوبت من میشه. هر کاری می کنم پیغام میده که : قادر به انجام این عملیات نیست. میرم داخل بانک. از یکی از مسئولین سئوال می کنم که چرا انتقال وجه نمیشه. درست حسابی جواب نمیده. بر می گردم . دوباره امتحان می کنم. بازم نمیشه. داد و فریاد اونایی هم که می خوان پول دریافت کنن ، در میاد. دستگاه پول هم ندارد. بر میگردم داخل بانک. دوباره سئوال می کنم. میگه مطمئنی شماره کارت رو درست می زنی؟ میگم آره. مشغول کار خودش میشه. دوباره بر می گردم و امتحان می کنم. بازم نمیشه لعنتی. مردم صداشون در میاد. من فقط با اخم نارضایتی مو نشون میدم. مجبور میشم دوباره نوبت بگیرم. 31 نفر جلوی من هستند. ساعت 12 نوبت من میشه. فرم دریافت پول رو پر می کنم. میگه کارت شناسایی. میگم ندارم. با یکی از همکاراش صحبت می کنه. پول رو بهم بر می گردونه. بدو بدو میرم اون ور خیابون تاکسی می گیرم. ساعت 12:20 میرسم بانک صادرات. داخل میشم و دکمه رو فشار میدم که نوبت بگیرم. چیزی از دستگاه بیرون نمیاد. یه آقاهه میگه : دیگه نوبت نیمدن.
ناراحت می شم. خیلی ناراحت می شم. نه برای از دست دادن 2 ساعت از عمرم. برای اینکه بعد از اینهمه دوندگی، به نتیجه نرسیدم.
چرا هیچ وقت عابر بانک پارسیان شعبه ی "م ر ز د ا ر ا ن" کار نمیکنه؟
آیا دستگاه عابر بانک وسیله ای برای بازی کردن با فشار آدم هاست؟