سین دانشگاه قبول شدی؟
نمی دونم چرا مردم اینجا باید سر از کار آدم در بیارن؟! یعنی من باید خودم رو بکشم تا چی بشه بتونم از زیرش در برم!
مثلا:
یه فامیل: رتبه ت چند شد؟
سین: زیاد خوب نشد.
ی.ف: چند شده؟
سین: خوب نشده.
ی.ف: خوب چند شده؟
سین: نمی گم، بالاس.
ی.ف: حالا مثلا چند شده؟
سین: نمی خوام بگم، خوب نشده!
من با چه زبونی باید بفهمونم که نمی خوام بگم!! آقا رتبه م خیلی بالا بود انتخاب رشته نکردم! آزاد هم نرم افراز کامپیوتر قبول شدم! دوست ندارمش، نمیرم! از همون اول سال هم به همه گفته بودم که امسال برای کنکور نمی خونم! سال بعد هم که عمرا ریاضی بخونم. امسال هم بزرگترین اشتباه رو کردم!
اما برای کنکور هنر علی.م سه جا رو معرفی کرده بود. اول از همه شماره شون رو از تندیس در اوردم. دیزاین و مکعب و کنکور
یه روز برای تحقیق رفتم مکعب؛ دختره حدود یه ساعت مخ منو به کار گرفت. کلی کلاس گذاشت و جوری تعریف می کرد که دیگه نمی شد نه گفت. هر طوری بود از دستش خلاص شدم که تحت فشار نباشم و درست تصمیم بگیرم.
آخرش هم بعد از کلی تحقیق درباره ی استادایی که درس می دن و سابقه ی کار آموزشگاه و رتبه های قبولی که دادن به این نتیجه رسیدم که دیزاین با 45 سال سابقه کار و استادایی که از دانشگاه اوردن و رتبه ی 8 سراسری و 1 آزاد بهتر از بقیه س!
پ.ن: این روزا گشنگی رو موضوع عکس های من تاثیر زیادی داشته!
پ.ن: اگه بشه می خوام برم پنجمین جشنواره بین المللی بسم الله !
به طرز عجیب و غریبی خوشحالم. امروز اینقدر روحم سبک شده بود که هوس پرواز داشت. می خواستم تو کوچه داد بزنم، می خواستم همه صدای خوشحالیم رو بشنون! از نظر من این پایان تلخ می تونه یه شروع خوب رو نوید بده.
از مامان که پشت در جلسه امتحان، قرآن می خوند و دعا می کرد و از " میم " که سحر از خدا خواست که من امتحانم رو خوب بدم و کلی روحیه که دیشب داده بود، واقعا ممنونم!
(هر چند که تشکر من چیزی از محبت هاشون رو جبران نمی کنه)
می دونستم و امروز یادآوری شد که دعای این دو نفر چقدر درگیره.
پ.ن: حس نویی دارم؛ حس قبولی شهریور!
وداع با اسلحه (A Farewell to Arms) ، اثر ارنست همینگ وی ، کتابی که 15 شب مهمان من بود.
*این کتاب داستان گرفتار آمدن جوانی است به نام فردریک هنری در جنگ بیهوده ای که هیچکس معنای آن را نمی فهمد. سربازانش با آن مخالفند، افسرانش سر خورده اند و تکلیف خود را نمی دانند، کسی از کار سردارانش سر در نمی آورد. ابتدا فرمان عقب نشینی می دهند، و آن گاه سر راه می نشینند و افسرانی را که عقب نشینی کرده اند، تیر باران می کنند. درست است که فردریک ظاهرا از جنگ جان به در می برد، ولی پیداست که جان او دیگر جان سالمی نیست. مردی که در پایان کتاب زیر باران به هتل خود می رود تا اعماق روحش زخمی و خونین شده است.
نجف دریابندری
اولین کتابی بود که به طور جدی ، خلاصه نویسی کردم؛ این قسمتی از کتاب ه :
جنگ از من خیلی دور بود. شاید جنگی در کار نبود. اینجا هیچ جنگی نبود. بعد دریافتم که جنگ برای من به پایان رسیده است. اما این احساس را نداشتم که جنگ واقعا به پایان رسیده است. احساس پسر بچه ای را داشتم که از مدرسه در رفته است و فکر می کند که فلان ساعت در مدرسه چه خبر است.
پ.ن: برادرم میگه؛ کم کم داری خدای ِ همینگ وی می شی!
پ.ن: مستر ارنست ، اجازه می دهی ما دیف بخونیم؟