تبليغاتX
This is me , Real and Original
Sat 20 Sep 2008
پرده ی هشتاد و هفتم

 
نه من گذشته را رها می کنم نه او مرا !


پ.ن: سین ِ حال را دوست نمی دارم.
 
 
Sun 14 Sep 2008
پرده ی هشتاد و ششم
 

سین دانشگاه قبول شدی؟
نمی دونم چرا مردم اینجا باید سر از کار آدم در بیارن؟! یعنی من باید خودم رو بکشم تا چی بشه بتونم از زیرش در برم!
مثلا:
یه فامیل: رتبه ت چند شد؟
سین: زیاد خوب نشد.
ی.ف: چند شده؟
سین: خوب نشده.
ی.ف: خوب چند شده؟
سین: نمی گم، بالاس.
ی.ف: حالا مثلا چند شده؟
سین: نمی خوام بگم، خوب نشده!

من با چه زبونی باید بفهمونم که نمی خوام بگم!! آقا رتبه م خیلی بالا بود انتخاب رشته نکردم! آزاد هم نرم افراز کامپیوتر قبول شدم! دوست ندارمش، نمیرم! از همون اول سال هم به همه گفته بودم که امسال برای کنکور نمی خونم! سال بعد هم که عمرا ریاضی بخونم. امسال هم بزرگترین اشتباه رو کردم!
اما برای کنکور هنر علی.م سه جا رو معرفی کرده بود. اول از همه شماره شون رو از تندیس در اوردم. دیزاین و مکعب و کنکور
یه روز برای تحقیق رفتم مکعب؛ دختره حدود یه ساعت مخ منو به کار گرفت. کلی کلاس گذاشت و جوری تعریف می کرد که دیگه نمی شد نه گفت. هر طوری بود از دستش خلاص شدم که تحت فشار نباشم و درست تصمیم بگیرم.
آخرش هم بعد از کلی تحقیق درباره ی استادایی که درس می دن و سابقه ی کار آموزشگاه و رتبه های قبولی که دادن به این نتیجه رسیدم که دیزاین با 45 سال سابقه کار و استادایی که از دانشگاه اوردن و رتبه ی 8 سراسری و 1 آزاد بهتر از بقیه س!

 

پ.ن: این روزا گشنگی رو موضوع عکس های من تاثیر زیادی داشته!

01    ،    02    ،    03    ،   04    ،    05

پ.ن: اگه بشه می خوام برم پنجمین جشنواره بین المللی بسم الله !

 

Wed 10 Sep 2008
پرده ی هشتاد و پنجم
 

به طرز عجیب و غریبی خوشحالم. امروز اینقدر روحم سبک شده بود که هوس پرواز داشت. می خواستم تو کوچه داد بزنم، می خواستم همه صدای خوشحالیم رو بشنون!  از نظر من این پایان تلخ می تونه یه شروع خوب رو نوید بده.
از مامان که پشت در جلسه امتحان، قرآن می خوند و دعا می کرد و از  " میم " که سحر از خدا خواست که من امتحانم رو خوب بدم و کلی روحیه که دیشب داده بود، واقعا ممنونم!
(هر چند که تشکر من چیزی از محبت هاشون رو جبران نمی کنه)
می دونستم و امروز یادآوری شد که دعای این دو نفر چقدر درگیره.

پ.ن: حس نویی دارم؛ حس قبولی شهریور!

 

 

Thu 4 Sep 2008
پرده ی هشتاد و چهارم

من:  چند ساله که بهشت زهرا نرفتم (!)
فکر می کنم که چند ساله؟
من:  6 سال میشه که نه بهشت زهرا رفتم نه حرم امام.
مامان:  الان 6 ساله که نه مرده ها تو رو دیدن نه زنده ها!
مامان راست میگه.


Sun 31 Aug 2008
پرده ی هشتاد و سوم
 

وداع با اسلحه (A Farewell to Arms) ، اثر ارنست همینگ وی ، کتابی که 15 شب مهمان من بود.


*این کتاب داستان گرفتار آمدن جوانی است به نام فردریک هنری در جنگ بیهوده ای که هیچکس معنای آن را نمی فهمد. سربازانش با آن مخالفند، افسرانش سر خورده اند و تکلیف خود را نمی دانند، کسی از کار سردارانش سر در نمی آورد. ابتدا فرمان عقب نشینی می دهند، و آن گاه سر راه می نشینند و افسرانی را که عقب نشینی کرده اند، تیر باران می کنند. درست است که فردریک ظاهرا از جنگ جان به در می برد، ولی پیداست که جان او دیگر جان سالمی نیست. مردی که در پایان کتاب زیر باران به هتل خود می رود تا اعماق روحش زخمی و خونین شده است.
نجف دریابندری

اولین کتابی بود که به طور جدی ، خلاصه نویسی کردم؛ این قسمتی از کتاب ه :
جنگ از من خیلی دور بود. شاید جنگی در کار نبود. اینجا هیچ جنگی نبود. بعد دریافتم که جنگ برای من به پایان رسیده است. اما این احساس را نداشتم که جنگ واقعا به پایان رسیده است. احساس پسر بچه ای را داشتم که از مدرسه در رفته است و فکر می کند که فلان ساعت در مدرسه چه خبر است.

پ.ن: برادرم میگه؛ کم کم داری خدای ِ همینگ وی می شی!

 

Tue 26 Aug 2008
پرده ی هشتاد و دوم
هیچ وقت فکر نمی کردم تابستون مجبور بشم درس بخونم.
از بچگی یعنی از همون دبستان خودم رو جزو دانش آموزان زرنگ کلاس می دونستمو کمی هم به دلیل این احساس، غرور داشتم! خوب اشتباه هم فکر نمی کردم، واقعا بچه زرنگ بودم! نمراتم این رو ثابت می کرد. وقتی هر پنج سال دبستان رو بیست گرفتم، معلوم بود که خیلی می خونم!
زمانی که وارد راهنمایی شدم، محیط مدرسه خیلی فرق کرد. اون موقع هم می خوندم، اما نمرات خوبی نمی گرفتم. خودم هم علتش رو نمی فهمیدم! حتی یادم میاد که سال دوم راهنمایی، خیلی روزا از همون لحظه ای که می رسیدم خونه تا دو ، سه نصفه شب ، بدون وقفه درس می خوندم و کارهای مدرسه رو انجام می دادم. اما نتیجه ی کارم به اندازه ی تلاشم نبود. دیگه شاگرد اول کلاس نبودم!! البت دوستای بدی که اطرافم بودن در این قضیه بی تاثیر نبودن!
تو سه سال راهنمایی معدلم بالای 19.5 بود اما منو راضی نمی کرد!
دبیرستان هم که اصلا ایران نبودم و اونجا هم تو کلاس سه ، چهار نفر بیشتر نبودیم. و می تونم بگم تقریبا همه، هم سطح بودیم!
اما پیش دانشگاهی؛  به خاطره اینکه سطح درسی اونجا پایین تر از ایران بود و همچنین به علت کمبود استاد های خوب و مجرب، پایین بودن سطح درسیم ازبچه های دیگه کاملا محسوس بود!
سال سختی بود. ترم اول که سه درس رو افتادم. برای جبرانی دو تاشو پاس کردم. ترم دوم هم چهار درس افتادم که با ترم اول کلا پنج درس بود که باید تیرماه پاس می کردم. خیلی سعی کردم که سه تا رو پاس کنم که خوشبختانه دو درس رو با تلاش شبانه روزی خودم پاس کردم و اون یکی هم به دلیل تداخلش با اومدن داداشی پاس نشد!
و حالا شهریور باید عینهو ( روم به دیوار) خر ، تو روزای گرم تابستون(و البته در روزهای ماه رمضون) بخونم که دو تا پاس کنم و اون یکی هم خود به خود تک ماده شود!
این بود حکایت دوران تحصیل ما   "در 12 ساله اول" !

پ.ن: مستر ارنست ، اجازه می دهی ما دیف بخونیم؟

 

Fri 22 Aug 2008
پرده ی هشتاد و یکم