یک سال گذشت. از آن روزی که من یک ماه برای رسیدن به ش روزشماری می کردم ، یک سال گذشت. سپری کردن روزهای انتظار ، آن هم در رمضان کار راحتی نبود. انگار حالم را در آن روزها ، جلوی چشمانم می بینم. روزهای زجر آور و بدتر از آن شب های بی خوابی و فکر و خیال. دوست داشتم زودتر بروم و خودم رو خلاص کنم. یادم است از خدا می خواستم که اینهمه شوق من بعد از رفتن تو ذوقم نخورد. اصلا نمی دانم که چرا همچین چیزی می خواستم . حس عجیبی بود. بعد از رفتن ، درست همان شب اول که چند ساعتی از آمدنم نمی گذشت، به قول علی.س واقعیت تالاپ خورد تو کَلم. شیرینی انتظار و سفر ، تلخ شد.
و من در بهتی طولانی فرو رفتم.
آره یک سال پیش (22مهر 86) که قشنگ یادم است یکشنبه بود در سرزمینی قدم گذاشتم که نمی دانستم چه برایم پیش خواهد آمد. و الان بعد از یک سال می گویم که برای مردن جای خوبیست.
اما امسال 22 مهر ، دوشنبه ای بود که با تو سپری شد. هر چند که زود تموم شد. می بینی ؟ وقتی خوب است ، با سرعت می گذرد ولی وقتی بد است، هر چقدر هم که تو سرش بزنی، نمی گذرد! حرف م این است: 22 مهر 87 چیزی بیشتر از خوب بود.
- یک سال برای عادت کردن به شرایط جدید آن هم از نوع سخت ، زمان کمی ست. در حقیقت عادت به اینکه خودت نباشی، کارآسانی نیست.
۱.هميشه تو همه چيز رو نمي دوني. حداقل تا وقتي اتفاقي نيفته که خودش رو نشون بده، نمي دوني! مثل پريروز ! وقتي توقع نداري عزيزي، برخورد غير معمول و غير صميمي با تو داشته باشد. بدن تو سرد مي شود و سرت داغ! بدنت به لرزه مي افتد و سرت گيج مي رود. غصه مي خوري. اشکت را فين مي کني، گاهي هم قورت ش مي دهي!
مريض گونه ، بي هدف به اين سو و آن سو مي روي و سعي داري پاچه ي کسي را بگيري. احساس مي کني کمي هم عصبي هستي. در ذهن ت مسأله را بزرگ مي کني. براي فرار از افکار پراکنده کمدت را بيرون مي ريزي و در خاطرات سال گذشته کمي وحشيانه شنا مي کني. نتيجه ي اخلاقي، آن مي شود که تصميم مي گيري نصف اتاقت(که کتاب است) را بفروشي !
و شايد آن وقت است که مي فهمي "او" چقدر عزيز است و مهم؛ و دوست ش داري!
۲. کتابهاي کمک درسي سال گذشته مو ، نمي دونم ميشه به جايي مثل کتابخونه فروخت يا نه ؟ چون همه شون نو و ِ !
۳. اين روز ها حالت تهوع شديدي از تلويزيون و پيام بازرگاني گرفتم؛ اين حس به من ميگه کم کم وقتشه. آره، وقت درس خوندنه!
۱. کاشکی من نادون بودم، بی فکر بودم، بی عقل بودم، احمق بودم..تا کی باید تو خودم بریزم؟ کی این جنگی که تو وجودم بر پا شده ، تموم میشه؟ تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به نداشته ها* ، تا کی؟ به خدا نفهم بودن یه نعمته! (نا شکری بیشتر از این؟)
*همون نادونی
۲. یه عالمه فکرای جور وا جور که مثل گله گوسفند میریزه تو سرم.. فکرای نا جور، فکرای با جور، فکرای چرت و بیهوده!
۳. خودتُ گول نزن.
امروز اولين روز مهر ماه است. واين اول مهر براي من حس هميشگي را ندارد. اولين سالي ست که ما در خانه بچه مدرسه اي نداريم. ما امسال يه بچه پشت کنکوري داريم!
دقت کن... پشت کنکوري!
هر چند که چندان مهم نيست..
آخر ، خانه ي ما مثل هميشه نيست..
فروردين آمد اما بوي عيد نمي داد.
ارديبهشت آمد اما بوي درس و امتحان نمي داد.
تير آمد اما بوي کنکور نمي داد.
بوي برادرم را نمي داد.
شهريور آمد اما بوي تجديدي نمي داد حتي بوي قبول نشدن ِ کنکور را هم نداد.
خانه ي ما بوي رمضان هم نداد.
نه، خانه ي ما اين بو ها را نداد!
خانه ي ما تنها گاهي بوي عود گل بنفشه يا شمع آلبالويي را مي دهد.
پ.ن: گواهي نامه رانندگي م بعد از يک ماه و پنج روز صادر شد و بعد از يک ماه و ده روز به دستم رسيد. "تو" اينجا روي هيچ چيز نمي تواني حساب کني.