اوضاع این چند روزه ی من ، دزد و پلیس بازی شده. کارم شده پناه بردن از این نقطه به اون نقطه.
دزد خوبی نیستم. می دونم. خیلی ناشی م. یه دزد با یه تابلوی بزرگ دست ش که روش نوشته شده " من دزد هستم" !
از فرار کردن خسته شدم پس تصمیم گرفتم همون جا بایستم. خونسرد باشم. راه دیگه ای نداشتم. مجبور بودم. اون وقت پلیس اومد و ...
* زندان تنهایی ، بد زندانی ه . می دونی چی میگم؟
1. بی حس هستیم. فعلا نه ما بر زندگی سخت می گیریم، نه او به ما!
همان ست که بود. تکرار مکررات.
2. " آی بی کلاه، آی با کلاه " را تازه خوانده ایم.
خوشمان آمد. خیلی.
3. " جاش " بسیار گوش می دهیم.
* جمعه آزمون سنجش دادم. تست های موسیقی رو خوب زدم . کلا دارم به درس موسیقی خیلی امیدوار می شم. فکر می کنم اگه بیشتر بخونم ، موفق خواهم بود. دوشنبه هم آزمون ترسیم فنی رو 100 زدم!
* احساس می کنم کم کم در کلاس دارم به فردی تبدیل می شم که حرفی برای گفتن داره!
* ۳ تا نمایشنامه ی غلامحسین ساعدی رو از یکی از بچه های کلاس گرفتم بخونم که هنوز وقت نکردم. با کمبود وقت مواجه م.
اوضاع این چند وقت ه یه جورایی شده. چند روزه خیلی حال درس خوندن دارم اما تمام عوامل دست به دست هم میدن و مانع این کار میشن! یه وقت هایی هم که عوامل دست از سرم برمیدارن ، اون وقت من حوصله شو ندارم.
از جهاتی خسته م . از جهاتی مسترس م . از جهاتی ناراحت م . از جهاتی معتادم . از جهاتی محتاط م . از جهاتی بی حس م ، بی تفاوت م.
شده ندونی چت ه و همه چت هم باشه؟! الان اون جوری م!